از این جای این دنیا ...

خرید بک لینک
همیشه اون طوری که فک میکنیم پیش نمیره. زندگی ؛ غافلگیرت میکنه!منکه دیگه عادت کردم مثل نمکی فقط میخندم به این غافلگیری ها. و گاهی وقتا با اینکه حساب همه چی و کردی. اما دقیقا همه چی برعکس میشه. دقیقا تو لحظه ی آخر! و اتفاقا با خودت میگی چقد بهتره اینجوری. قشنگتره.مشهد نرفتیم. البته هنوز. و اوضاع کار من گره خورده. و نشستیم جلو کولر آخرین کلوچه های نذری که دیروز مامان شکرانه درست کرده بود و با چای آتیشی میخوریم. به افق پر حرارت این کویر خیره شدیم. و هر از گاهی در سکوت، هم زمان برمیگردم به هم نگا میکنیم. و میدونی؟ دلم میخاد این لحظه تا ابد ادامه داشته باشه. دوست دارم : جوری که نگام میکنه. انگار ته قلبم و راحت میتونه ببینه. واسه همین لازم نیست چیزی بگم.یه فیلم دیدیم. دفترچه خاطرات. قشنگ بود. ولی یکم طولانی بود. من آخراش خوابم گرفت. دیشب که نزاشت بخوابیم. صبح هم که کار داشتم باید زود میرفتم . مثل شب قبلش. و اون شب قبل تر، که داشتیم بار و بندیل می بستیم. و خوشحالی میکردیم.گفتم یواشکی نشستکی یکم چرت بزنم. یه نگاه کردم :خوابش برده ! بیهوش شده!این همه منو میگفت نخوابی ها؟و حالا خودش مثل یه بچه کوالا خوابش برده !و گاهی ام لپ و دماغش و می خارونه. عی چی محکم می خارونه! از این جای این دنیا ......

ما را در سایت از این جای این دنیا ... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 25 تاريخ: شنبه 30 تير 1403 ساعت: 16:14

دوام ! چیزی مداوم نباشه یعنی ولش!میگه : حتی بهترین چیزایی هست مثلا محبت، وفا، معرفت، صمیمیت، عزت، بزرگی و جوانمردی، اگه تضمینی بش نیست. نیست! شترررق!- ناموسن یک لحظه نزن . من نفهمیدم. یعنی چی تضمین؟- ( یاااا ، اودا! ) یعنی امکان بیمه کردن. ضمانت تداوم. این چیزا مدت ها بوده و ثبات داشته تا اینکه معنا پیدا کرده.ولی خودم تا حالا هر چی دیدم بیمه کردند، سوخته، یا خراب شده؟مگه میشه صمیمیت رم بیمه کرد؟!!چیزایی که دو تا طرف داره، چجوری ضمانت کنیم خراب نمیشه؟ یا اگه خراب شد دوباره یکی دیگه میدن بمون.چجوری وفا رو بیمه کنیم؟انسان بودن؛ گاهی وقتا چرا اینقدر پیچیده به نظر می رسه.سلامت، در جسم یک فرد، در روح یک فرد، در ارتباطات یک فرد،و بیماری ها، در فرد، در اجتماع! علائم بیماری یک جامعه! علائم سلامت!- ( گورررس ! ) میگه: سیستم وقتی درست کار میکنه که همه ی اجزا سالم باشند. تو خودت و جزو یک سیستم میدونی؟ اون کدومه؟- خانواده !؟ نمیدونم ! ( شتلق، یشتلق، مشتلقات )هر سیستم یک حلقه داره که وضعیت سلامت و چک میکنه. در سیستم تو این حلقه چیه؟این چکر چجوری کار میکنه؟ تمام خط تولید و چک میکنه؟ یا اون آخر می شینه و فقط نتیجه رو؟- مال من؟ به جون مامانم فقط مراقب اینه کسی صب خواب نمونه حتمن بره سر کارش. بقیه ی چیزا رو چک نمیکنه. وقتی من رفتم خودش میگیره می خوابه حتی گوشی هم جواب نمیده. چند بار وسط کار از نگرانی مجبور شدم بیام خونه ببینم حالش خوبه یا نه؟ نکنه گاز خفش کرده؟ اومدم که راحت خوابیده. صبونه هم حتی نخورده. کولرم روشن نکرده. معرکه است! به نظرم چکر من خراب شده، یکی باس خودش و چک کنه ، از گشنگی تشنگی نمیره!تو جامعه چه حلقه ایه؟ که بیماری و سلامت رو چک میکنه؟ چرا تازگیا اونم درست کار نمیکنه؟ کی میتون از این جای این دنیا ......

ما را در سایت از این جای این دنیا ... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 21 تاريخ: شنبه 30 تير 1403 ساعت: 16:14

گرم، یعنی صدای تو که سلامم میکنی، امید ، یعنی خرابی یک مهره ی کوچک چرخ خیاطی ات، و بقیه ی زندگی حکایتی است که در حضور نگاه تو میگذرد :آرامشی که لیس کمثله شیء!و افتح لی مصاریع الصباح ...هر وقتی که این سر پر سودا، هوس تازه ای میکند :میروم فقط به سمت بساط چای! هوس صدای تو: چای و لیمو! هوس شانه ات : چای و دارچین! هوس نگاهت: چای و هل و بیدمشک و نبات! و به این فکر میکنم: هیچ کجا طعم چای های خانه ات را ندارد! از این جای این دنیا ......

ما را در سایت از این جای این دنیا ... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 20 تاريخ: شنبه 30 تير 1403 ساعت: 16:14

قدیما یه بار خواب دیدم که یک خر دارم. میدونی؟ خیلی خوشگل بود. صورت معصوم و چشمای نازی داشت. انگار لبخند داشت توی نگاهش .یک لبخند آروم و دلنشین و مودبانه. خواب دیدم که طناب خرم و گرفتم تو یک جایی مثل پارک چمخاله داشتم میرفتم و هی بر می گشتم به خرم نگاه میکردم . و اونم انگار به من لبخند میزد. تا اینکه رفتیم جلوی یک خونه قدیمی کوچولو. من خر بردم کنار خونه در زدم. بابام اومد بیرون!! با تیپ و قیافه اون موقعیا که باهم کار میکردیم. با همون لباس کاموایی بنفش که لباس کارش بود. خیلی منو تحویل گرفت. خرم و ناز کرد. گفت چه خر خوبی داری! کجا میری با این خر قشنگت؟گفتم اومدم شما رو ببرم پیش امام حسین! فکر نکنین زیارت ها !! میبرم شما رو پیش خود امام حسین تو خونه خودش مهمون باشین پیش خودش بشینین باهاش صحبت کنین. چون امروز دیدم یک خر خوب گیرم اومده گفتم خوبه شما رو سوار کنم یک جای خوبی ببرم. بابام انگار باور نکرده باشه گفت باشه . لااقل یک خر سواری میکنم. و سوار شد. راه افتادیم. من انقد خوشحال بودم که بابام سوار خر من شده. انگار اونم خوشحال بود. انگار خر منم خوشحال بود. ولی نمیدونم چرا بقیه ش اصلا یادم نیست. وقتی که بیدار شده بودم، به این فکر میکردم که بابا واقعا چه همه خوب بود. امروز دلم خیلی براش تنگ شده بود. کاش بقیه ی اون خواب و میتونستم ببینم. از این جای این دنیا ......

ما را در سایت از این جای این دنیا ... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 24 تاريخ: پنجشنبه 14 تير 1403 ساعت: 11:46

مانده ام چه کنم این سینه را؟ این کلمات، این اقیانوس آرامش را؟ و این میدانچه ی کوچک خیال را با این حوض و فواره ها و بیدبنان حاشیه اش! مثل پروانه ی دیوانه ای که شعله ی تابنده ای یافته،تمام سرنوشت و سرانجام خود را در این سوختن میبینم ،سوختن، در شعله ی کوچک شمع چشم هایت !تو ! با من ات سخن نگو! دیگر نه از نیکی و نه از بدی و نه از بازیهای شگفت این روزگار! چرا که دیگر من نه منم! چرا که من سوخته و تمام شدم! تو خود گفتی مرا که برو! دور شو !و بیاموز این را که چگونه میتوان دیگری بود! و من رفتم، و میسوزم پیوسته تا امشب، همچون پروانه ای که شعله ی تابناک آتشی یافته است! ...هر شب با بهانه ی تازه ای به کوچه و خیابان میزنم، و طولی نمیکشد که این ملیحک غمخوار مرا می یابد، به خانه می بردم یا به گوشه ی آرام دیگری، و هرچه میگوید انگار همه ی حرفهایش درباره ی چشمهای توست! نرم و آهسته فرو می آید، در میان خرده شکسته های خیال من، شعر میخواند برایم و من : در دور دست ترین دیار رویا ها با تو درنگ میکنم! مرا به خود میکشد مغموم، و من : شکوه میکنم از غم تو با چشم سیاهت! ای پروانه ی شمع چشمهایت، خورشید و مه و تمام آسمانم !گاهی با هق هق و لالایی این بیچاره ی بی خبر خانه نشین به خواب میروم، و آخرین دم ، سر به زانوی تو گویا چنین میگویم:با این دل بی سامان آخر چه کنم؟ با این سینه ای که قلبش برای تو می تپد! از این جای این دنیا ......

ما را در سایت از این جای این دنیا ... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 21 تاريخ: پنجشنبه 14 تير 1403 ساعت: 11:46

چند روزی ست مهمان مهندس ریاضی شده ایم. در خانه باغ قدیمی یکی از فامیل هایش.هوا گرم است و آلاچیق عصرها، گفتگوی عارفانه ی او و پدرش، مثلا درباره ی انواع انارها، انواع سمندر ها، انواع پیازها، و غیره و غیره و غیره ...ولی این چیزها حواس مرا پرت نمیکند. اگرچه مثل جغد معمولا به آنها خیره میشوم، که انگار چه حرفهای مهمی گفته اند. دلم با توست. و میبینم تو را ، که گاهی از پنجره نگاهم میکنی، و همان نگرانی نازک همواره با تو هست. بهارک پر طراوت من، نگران چه ای؟ دلشوره ی لانه کدام پرنده ات را گرفته ای؟ اینجا ظرف شاه توت هست،ترش ! مثل تمشک های چمخاله، که قالب های کوچک یخ رویشان گذاشتی و آوردی. تازه چیدی شان، چون دستهایت هنوز پر رنگ بود. خوب از خودت آموخته ام اینکه به دستها نگاه کنم، به انگشت ها و پینه ها و قصه هایی که میگویند.انگور و خیار و آلوی بخارا آوردی و پارچ چینی گل قرمزی و استکان های مورد علاقه ات و یخ در بهشت طالبی و شربت آبلیمو را، و چایی که عطر نماز تو را دارد انگار. در این گوشه ی خلوت، هر چیز التماس غریبانه ی حضور تو را سر داده :مثل این نسیم ملایم که از سمت ریحان ها میوزد و گرمای تفتیده ی نیزار را با اندکی خستگی و نگرانی به جانب زیتون زار میبرد. بگذار بمانند، این مهمانان سرزده ی هر شبه، به من بگو دلشوره هایت را، در کناری مرا بخوان، و این سیل آسیمه سر را در دشتهای خاموش خیال من بریز. بگذار تمام زائران از تو بگویند، از باران من، ابر من، آفتاب من، آسمان من، باز برکت بده، به سجده و سجاده و تسجد های من، این گفتگوی ما را بیا و ببین، انگار تمام ما، فقط چند کلمه درباره ی دستهای تو ایم! نگاه من کن:برایت آب آورده ام! برایم تعریف کن دوباره آن قصه ی کوثر را ، بِكَأْسِهِ وَ بِيَدِهِ رَيّاً از این جای این دنیا ......

ما را در سایت از این جای این دنیا ... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 24 تاريخ: پنجشنبه 14 تير 1403 ساعت: 11:46

صفحه بندی